با یاد تو این ستاره ها رنگی بود
این دفتر خاطرات من سنگی بود
از درس کلاس عاشقی سهمم باز
یک زنگ فقط دوری و دلتنگی بود


یه رابطه از اونجایی خراب میشه که
تو ناراحتش کنی و یکی دیگه آرومش


توی پارکینگ خاطراتم دل تو را پارک کردم
یگ گوشه بعدش هم چرخهای دلت را پنچر کردم
تا هیچ وقت از دلم بیرون نری


عاشقی بودم به درگاهت عزیز
کفتری بودم به بامت ای عزیز
تو پر و بالم شکستی ای عزیز
بنده ی خود ساختیم آری عزیز


ای که از تازگی زخم دلم تازه تری
یعنی از قصه دلتنگی من با خبری
مثل مهتاب که از خاطر شب می گذرد
هر شب آهسته از آفاق دلم می گذری


بی خبر از هم خوابیدن چه سود ؟
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود ؟
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید
ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود ؟


برای غنچه طلوع مهربان آفتابی
به دنبال هوای خاطراتت تمام لحظه های زندگی را
فدای آبی احساس پاکت می نمایم


جایگاه همیشگی تو در قلب منه
اگه صدف وجودم لایق مروارید وجودت باشد


اسمتو خط نزدم از دفتر خاطره هام
آخه هنوز هر جا باشی عزیز ترینی تو برام


هیچ کس تنهایی ام را حس نکرد
لحظه ی ویرانی ام را حس نکرد
آنکه سامان غزل هایم از اوست
بی سر و سامانی ام را حس نکرد